روایت
روایت، تنها شیوهای برای «گفتن داستان» نیست، بلکه بنیادیترین سازوکار انسان برای معنابخشی به جهان، زمان و خود است.
حافظه در نگاه نخست، انباری از گذشته به نظر میرسد؛ جایی که رویدادها ثبت و ذخیره میشوند تا هر زمان بخواهیم، آنها را بازیابی کنیم. اما روانشناسی معاصر و فلسفهٔ حافظه نشان دادهاند که این تصویر ساده، فریبی بیش نیست. حافظه، نه یک «بایگانی بیطرف»، بلکه سازوکاری روایی است. ما هر بار گذشته را بازسازی
زَمان را معمولاً چنین تعریف میکنند: «دنبالهٔ پیوستهٔ هستی و رخدادها که ظاهراً در روندی برگشتناپذیر از گذشته به اکنون و از اکنون به آینده جریان دارد.» این تعریف ساده، تصویری از زمان تقویمی و خطی به دست میدهد؛ همان چیزی که با ساعت و تقویم میسنجیم و در علوم طبیعی و فیزیک به کار
پرسش از رابطهٔ روایت و حقیقت یکی از بنیادیترین گرهگاههای فلسفه، تاریخنگاری و روایتشناسی است. آیا روایت میتواند حقیقت را بازنمایی کند یا تنها آن را میسازد؟ اگر روایت، بنا به سرشتش، همواره گزینشگر و ساختگر است، پس جایگاه حقیقت در میان روایتها کجاست؟ از یک سو، روایتها در فرهنگ انسانی مدعی انتقال «آنچه رخ
روایت یکی از کهنترین شیوههای انسان برای معنابخشی به تجربه است. از اسطورهها و آیینهای آغازین تا رمانهای مدرن و سریالهای معاصر، انسان برای زیستپذیر کردن جهانِ پراکندهٔ رخدادها آنها را در قالب الگوهایی منسجم سامان میدهد. از نخستین تأملات افلاطون دربارهٔ میمسیس تا روایتشناسیهای پساکلاسیک، بارها کوشیدهاند «روایت» را در تعریفی قطعی بگنجانند؛ اما
